تبلیغات
دختــــر مـــــــــرداد


دختــــر مـــــــــرداد

آوای ساز من سکوت است شنیدنش گوش دل می خواهد

هستم ولی خستم


نوشته شده در دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت 10:49 ب.ظ توسط دخـــتر مــــــــرداد نظرات | |

اینکه چرا اپ نمیکنم دلایل زیادی داره، اما هیچوقت دلم نیمد بیام و پست خداحافظی بزارم، نمیدونم چرا !؟
به هرحال کم میام اما مطمئن باشید همه اونایی که لینکشونو دارم دنبال میکنم و میخونم...

نوشته شده در یکشنبه 9 شهریور 1393 ساعت 12:03 ق.ظ توسط دخـــتر مــــــــرداد نظرات | |

ازدواج یکی از مهمترین مراحل زندگی هر آدمیه
این که میگن کنکور و کار مناسب مهمترین قسمت زندگیه من قبول ندارم
انتخاب یه همسر مناسب اونم تو این شرایط وانفسا واقعا کار سختیه
من نمیدونم خودم چقدر بنده خوبی واس خدا بودم ولی مطمئنم همه ادما یه خطاهایی تو زندگیشیون داشتن که کرده خودشون پشیمونن و میخوان راه درست رو انتخاب کنن.
واس همین من سعی میکنم به گذشته فردی که میخوام باهاش ازدواج کنم کاری نداشته باشم و حال و آیندش واسم مهم باشه
از خدا هم میخوام تو این مرحله مهم زندگیم مثل همه مراحلی که کمکم کرده بازم کمک کنه و بتونم یه انتخاب خوب و شایسته داشته باشم
واسم دعا کنید :)

نوشته شده در سه شنبه 2 مهر 1392 ساعت 12:57 ب.ظ توسط دخـــتر مــــــــرداد نظرات | |

یه تصمیم عجیب گرفتم که خودمم هنوز تو شوکم
دارم میرم کلاس خیاطی !!
من توی دبیرستان رشتم طراحی دوخت بود که اصلاااااا علاقه نداشتم بهش. اولش با ذوق رفتم ولی بعد دیدم من اهل پشت چرخ نشستن و الگو کشیدن و این چیزا نیستم! وقتی دیپلممو گرفتم رفتم دنیال رشته مورد علاقم یعنی کامیپوتر. فوق دیپلممو گرفتمو الان دارم واس لیسانس نرم افزار میخونم. اما دیدم با این شرایط مزخرف کاری و آمار بالای بی کاری عمرا کسی به من که هنوز لیسانس ندارم کار بده.
بعد از کلی حرف و مشورت با اینو اون نمیدونم چرا تصمیم گرفتم برم ادامه خیاطی! یعنی شاید در 1 دقیقه من نظرم عوض شد. تا الان همیشه میگفتم من از خیاطی متنفرم و عمرا برم سراغش. اما.....
به هر حال تصمیمی هست که گرفتم و در کنار درس و دانشگاه دارم میرم خیاطی . امیدوارم امیدوارم بهش علاقه مند بشم و بتونم موفق باشم. چون جدا از هزینه های سنگیینش وقتم هم داره براش گذاشته میشه.
به امید خدا میخوام بشم یه خیاط حرفه ای :)

نوشته شده در جمعه 1 شهریور 1392 ساعت 11:31 ب.ظ توسط دخـــتر مــــــــرداد نظرات | |

اضافه ورزن داشتن هم واس خودش بلای بزرگیه !
دلم میخواد یه روز تا اونجایی که میتونم غذا و هله هوله بخورم و حتی 200 گرم هم به وزنم اضافه نشه !
اما ............ افسوس
افسوس که آدمی که اضافه وزن داره و تصمیم گرفته که وزنشو نرمال کنه باید داغ خوردن خیلی چیزا رو بزاره رو دلش
قضیه از اونجا شروع شد که ما دیدیم نفسمون بند میاد وقتی دو قدم راه میریم ، از پله به سختی میاییم بالا و نفس نفس میزنیم. رفتیم رو وزنه دیدیم بعــــله وزنمون 3 کیلو از وزن نرمالمون بیشتر شده. خلاصه زدیم تو کار رژیم و نخوردن و حسرت و این چیزا
فعلا از اون 3 کیلو اضافه وزن کذایی 1 کیلیوش کم شده . حالا یکم امیدوار شدم و امیدوارم تا 2 هفته دیگه وزن دلخواهمو بدست بیاااااارم



نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر 1392 ساعت 06:18 ب.ظ توسط دخـــتر مــــــــرداد نظرات | |

دیر به دیر آپ کردن نشانه تنبلی ماست !



نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد 1392 ساعت 10:15 ب.ظ توسط دخـــتر مــــــــرداد نظرات | |

یه لحظه با خودم گفتم من این همه درس میخونم که اخرش چی بشم مثلا ؟؟
بهم بگن مهندس ؟؟؟ خو الانم به خیلیا میگن مهندس ! تازه نه درس خوندن نه هیچی
گفتم درس میخونم که معلوماتم بره بالا . پس فردا بچم یه سوالی کرد بتونم جوابشو بدم و کم نیارم
دیدم خوب اینم دلیل قانع کننده ای نمیشه
بعدشم من علاقه ای به کار بیرون ندارم که بگم خوب درس میخونم که برم سرکار !
پس بنابراین بنده یه دانشجوی بی هدف هستم که کلی پول بی زبون رو دارم میریزیم تو شکم دانشگاه و بس

همین

نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 ساعت 09:50 ق.ظ توسط دخـــتر مــــــــرداد نظرات | |

برام مهم نیست کی میخونه کی نمیخونه
نوشتن به من آرامش میده
سلیقه ها باهم فرق داره
هرکی سلیقش به اینجا نمیخوره به ســــــلامت :)


نوشته شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392 ساعت 03:09 ب.ظ توسط دخـــتر مــــــــرداد نظرات | |

مامان جونم روزت مبارک
<3

نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 ساعت 10:38 ق.ظ توسط دخـــتر مــــــــرداد نظرات | |


از یه جایی به بعد ..... بزرگ نمیشی .... پــــیر میشی !



نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین 1392 ساعت 11:11 ب.ظ توسط دخـــتر مــــــــرداد نظرات | |

حافظ گشوده ام
چه زیباست فال تو،
حتما قشنگ میشود امسال حال تو . . .



نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین 1392 ساعت 12:07 ق.ظ توسط دخـــتر مــــــــرداد نظرات | |

خدایا …...

تو دنــیای ما آدمــا …


یه حالتی هست به نام ” کــم آوردن ” !


تو که خــدایی و نمیتونی تجربش کنی ….

خــوش به حــالت … !!!

نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین 1392 ساعت 03:16 ب.ظ توسط دخـــتر مــــــــرداد نظرات | |

اینجا تهران است

ساعت را نمیدانم چند است اما هرچه هست ساعت شلوغی است، شلوغی را نمیدانم بابت چیست!! نه میدانم . میدانم بابت آمدن بهار است. آمدن سال نو

عید عیدی عید دیدنی اما بدون پسته و ...

شادم یا غمگین نمیدانم فقط میدانم دل در دلم نیست

باز هم نمیدانم به خاطر غمی که دردلم است یا بابت چیز دیگری

هرچه هست حال خوشی نیست

هرچه میخواهم در این روزهای آخر سال شاد باشم انگار یک نفر از بیرون تکانم میدهد که هی دخترک شادی  برای چه ؟ در دلت این همه غوغا و هیاهو به پاست باز میخواهی شاد باشی؟!

دلم میخواهد او را خفـــــه نه نه ....دلم میخواهد او را به درون بکشم و با اون صادقانه حرف بزنم . دلم یک هم صحبت میخواهد که بی ریا گوش دهد به درد بی درمان دلم.

 وقتی هم صحبتی نداری و مجبوری حرفهایت را بنویسی تا یک عده در دنیای مجازی بخوانند و شاید بگویند اه بازم یه آدم غصه دار ... یا شاید بگویند این هم یکی از همان هایی که شکمش سیر است و ..... همین میشود دیگر . با خود کلنجار رفتن و فکر کردن و غصه خوردن و ....

اما من مینویسم برای سبک شدن ... برای رهایی از حال ناخوش این روزهایم

مینویسم شاید خدا دلش برایم سوخت و خودش مرهمی برای دلم آفرید تا از هر بنده و هم صحبت زمینی بی نیازم کند.

خدایا تو که خود میدانی آخرش هم من به سراغ تو می آیم و از تو یاری میخواهم ، پس به حق بزرگی و مهربانیت مرهم زخمم را تا قبل سال تو برایم هدیه بیاور<3


سال نو پیشاپیش مبارک


نوشته شده در دوشنبه 28 اسفند 1391 ساعت 11:13 ب.ظ توسط دخـــتر مــــــــرداد نظرات | |

فــــصل امتــــحانات



نوشته شده در چهارشنبه 20 دی 1391 ساعت 10:30 ق.ظ توسط دخـــتر مــــــــرداد نظرات | |

به او بگویید

دیگر اوهای نوشته هایم را


به خود نگیرد


از این به بعد او دیگر آن او نیست

نوشته شده در یکشنبه 3 دی 1391 ساعت 02:38 ب.ظ توسط دخـــتر مــــــــرداد نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت